راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

تفريــــــــــح

1390/10/26 14:08
نویسنده : مامان ساناز
332 بازدید
اشتراک گذاری

 

ميخوام براي فرشته كوچولوي نازم داستان هاي اين چند روزه رو تعريف كنم كه چه كارهايي انجام داديم و كجاها رفتيم . از اونجا شروع شد كه روز چهارشنبه عمو ميران و خاله لييلا برنامه چيدن كه برن آبادان سمت خونه عمو راميار اينا كه دور هم باشند و از اونجا هم برن هنديجان يكمي تاب بخورن و حال و هوايي عوض كنن بعد به ما خبر دادن كه بياين با ما بريمو دور هم باشيم ولي از اونجايي كه ماماني درس و كلاس داشتو نمي تونست بره گفتم كه نميشه بعد اونها هم كه رفتن، از اونجا هم همه اسرار كه بياينو كلاس جمعه ات رو نرو و ............... خلاصه من هم كه ديدم تو و بابايي حسابي گناه داريدو خسته شديد دلم براتون سوختو گفتم باشه ما هم بريم سمت بچه ها به خاطر اين پنج شنبه بعد از ظهر كه از كلاس اومدم تا كارامو انجام دادم و آماده شديم ساعت حدوداي 10:30 شب بود كه راه افتاديم تا رسيديم به سمت خونه ساعت 12:30 شده بود خلاصه ما تا ساعت 3:30 صبح بيدار بوديمو قرار بود از طرفي هم ساعت 6:30 و 7 صبح بيدار بشيم، صبح شد و ما بيدار شديم تا صبحانه خورديمو آماده شديم و راه افتاديم ساعت 9:30 صبح بود تو راه خيلي خوش گذشت و هوا هم خوب در واقع عالي يك باروني گرفته بود، تقريباً  2 ساعتي تو راه بوديم تا رسيديم هنديجان بارون شديدتر شد و هوا هم سردتر كمي تو بازارش تاب خورديمو بعد از اون هم رفتيم غذا خورديم بعد هم رفتيم كنار دريا جاتون خالي خيلي خيلي خوش گذشت چون به نظر من همه مسير يك طرف كنار دريا يك طرف ديگه درسته خيلي سرد بود و يخ كرديم ولي واقعاً قشنگ بود خوش گذشت وقتي رفتيم روي اسكله و مرتب كه جلو مي رفتيم از ساحل دور مي شديم وقتي به خودمون اومديم و پشت سرمون رو نگاه كرديم ديديم كه دور تا دورمون فقط فقط آبه و نه از ماشين و نه آدمي و نه جاده اي خبري نيست چشم كه كار مي كرد فقط فقط آب ميديدي واقعاً خوش گذشت البته يكمي هم ترسناك بود ولي روي هم رفته خوب بود در واقع تجربه خوبي بود .

 

 

اينجا راميلا خانم چون صبح زود بيدار شده بود و شب هم دير خوابيده بود توي ماشين بيهوش شد از خواب قربونش برم كه اينقدر قشنگ خوابش برده .

 

 

 

 

اگر عكسها كيفيت ندارند به خاطر اينه كه اين عكسها توي ماشين گرفته شده و

ماشين هم در حال حركت بوده است .

اين هم عكس راميلا و بابا اتا به همراه آيناز و عمو ميران و عمو راميار .

 

اين عكسها هم خيلي به نظرم قشنگ هستند .

توي عكس بالا اگر دقت كنيد داشت بارون مي آمد كه به نظرم خيلي قشنگه كه دونه دونه بارون داره به اين درياي به اين بزرگي ريخته ميشه .

 

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (6)

مامان علی مرتضی
26 دی 90 13:42
سلام ساناز جون انشالله همیشه به شادی شیرین کاریای دخملتو واسه شوهرم تعریف کردم وانم براش جالب بود وخندید خدا حفظش کنه


مرسي عزيزم، لطف داريد .
مامان علی مرتضی
26 دی 90 13:51
نظر خصوصی دارید.
مامان رهام
27 دی 90 10:23
خوش به حالتون رفتيد مسافرت هميشه به گردش و شادي.سانازجون من از وقتي كه رهام به دنيا اومد مسافرت درست و حسابي نرفتم


گلم والا من هم مسافرت خوبي كه به دلم باشه نرفتم ولي بد هم نبودن .
مامان پارسا
27 دی 90 11:35
سلام عزیزم تا باشه از این خوشگذرونی ها و خوشی ها


مرسي گلم .
مامان رهام
28 دی 90 10:17
سلام ساناز جون ديشب خواب ديدم با راميلا جون اومدين خونه ما البته خونه مامان بزرگ من جالب بود برام گفتم مگه شما هم تو شهر ما زندگي مي كنيد گفتي اره خير باشه خيلي خوشحال شدم حداقل تو خواب ديدمتون


سلام گلم خيلي جالبه، چه خواب خوبي ديدي، باشه از اين خواب ها .
مامان نيما
28 دی 90 12:30
سلام عزيزم اميدوارم بهتون خوش گذشته باشه


خوب بود، بيشتر جالب بود .